Dr. Behrooz Arman

www.b-arman.com

??? ????
?????? ???????
????? ??
????? ??
?? ????? ??
????? ????
???????
click

دکتر آرمان   بهروز آرمان ABGIN

مبادا به جز داد آیین من

مباد آز و گردنکشی دین من

همه کار و کردار من داد باد

دل زیردستان به ما شاد باد

 

واژه های رسا و دلنشینی که از دستان فردوسی در دوران ناتوانی و پراکندگی ایرانیان قطره قطره چکید و سده ها ماندگار شد، عصاره ی آرزوهای نیک خواهانه، خردمندانه و دیرینه ی اندیشمندانی بود که برای سرزمین خویش آبادانی و آرامش و شادمانی پایدار و درازگاه جستجو می کردند. نه تنها در این چند بند، بلکه در بخش افسانه ای کاوه ی آهنگر و شورش در برابر ضحاک نیز استاد سخن و خرد، نشان می دهد که مردم ما در دشوارترین گاه نیز در زیر درفش داد، گرد هم می آیند و اخگرهای نبردی را که زیر خروارها خاکستر ستم و بیداد پوشیده شده اند، چنان می افروزند که استوارترین دژهای نامردمی را در برابرشان تابی نیست.

دادخواهی ایرانیان پیشینه ای دراز دارد. پرشس و پاسخ دادجویانه ی زرتشت پیرامون آزار زحمتکشان و برزیگران در چند هزار سال پیش، گویی گویای زمانه ی تلخ و اندوهبار ماست، آنگاه که در بخش هایی از گاتاها می سراید:

"ای اهورمزدا! از تو می پرسم، پادافره ی (سزای بد) آن بدکنشی که مایه ی زندگی خویش را جز به آزار کشاورزان و چارپایان بدست آورد، چیست؟ آیا آن نیک اندیشی که براستی برای افزونی بخشیدن به نیروی خانمان و روستا و کشور کوشاست، مانند تو خواهد شد؟... دانایی باید تا دانایی را بدین پرسش پاسخ گوید و بیاگاهاند. مبادا که از این پس نادان کسی را بفریبد. مبادا کسی از شما به گفتار و آموزش دروغ پرست گوش فرادهد، چه آن سیاهکار به خانمان و روستا و کشور ویرانی و تباهی رساند... هان ای مردم! ساز نبرد کنید و دروغ پرستان را از مرز و بوم خود برانید!"

در بخش هایی از یشت ها نیز اندیشه های دادجویانه، فرهنگ ایرانی را شیاری ژرف می زنند:

"فروهرهایی را می ستاییم که بسیار بخشش کنند، که نیرومند فرارسند، که نیک فرارسند، که دلیرانه فرارسند، که از پی دادخواهی فرارسند ... که دادخواهان را پیروزی بخشند، که نیازمندان را رستگاری دهند."

مزدک نیز در همین راستا با تکیه به دو اصل برابری و دادگری، جنبشی را راهبری کرد که در آن بندگان و کشاورزان نادار نقش برجسته داشتند و با رشد مناسبات نابرابر اقتصادی و اجتماعی و شکاف رو به گسترش طبقاتی می ستیزیدند و همزمان خواستار ماندگاری ویس های دودمانی کهنسال این سرزمین بودند. جنبش مزدک در دوران قباد سرکوب شد، ولی اندیشه های او جای پای ژرفی بر رویدادهای آینده ی کشور و خیزش های ایرانیان در برابر چیرگی بیگانگان، برجای گذاشت. نظام الملک که از دشمنان خرمدینان بود، بیهوده نبود که اصل آیین مزدک و خرم دینی و باطنی را یکی می دانست. از دیدگاه او بابکیان "پیوسته آن خواهند تا اسلام را چون برگیرند" (چگونه براندازند). بابک و هواداران او که برای نخستین بار درفش و جامه ی سرخ را به نشان و نمودار خیزش خویش برگزیدند، آموزه های راوندیان و المقنع و بویژه باورهای مزدک را راهنمای پیکار دادخواهانه و استقلال جویانه ی خویش در برابر اشغال کنندگان خارجی و دست نشاندگان داخلی قرار دادند.

جنبش دادخواهی ایرانیان از زمان چیرگی عرب ها و سپس فرمانروایی چادرنشینان خاوری و در سده های گذشته با تسلط آشکار و پنهان استعمارگران بر کشور، از عناصر استقلال جویانه ی ژرفی برخوردار شد و در درازای سده ها در خیزش های کوچک و بزرگی مانند سپیدجامگان و مازیاریان و زنگیان و علویان و قرامطیان و اسماعیلیان و سربداران و بابیان، بازتاب یافت.

این جنبش های دادجویانه از دیرباز بر شکل ویژه ی ساختارهای اجتماعی-اقتصادی استوار بودند. در مناسبات توليدی آغازین، بخش تعيين كننده ي بارآوري اقتصادي بر توليد كشاورزيِ هموندانِ(اعضا) كوچك و خويشاوند استوار بود. بر فضای یکان های کوچک تولیدی پیش از شتابگیری لایه بندی های نوین، گونه ای از برابری اجتماعی سایه می انداخت. واحدهاي اجتماعي ای که این مناسبات کم و بیش برابرگونه را در آغاز بازتاب می دادند، به قرار زير بودند؛ نخست "نمانه" يا "دمانه" يا "دم"(در اوستا) به مفهوم خانه و خانواده ي پدرسالاري، به عنوان كوچكترين بخش اقتصادي زير رهبري "نمانوپتي"، دوم "ويس" كه نوعي دهكده بود و مردمانش بيشتر ساختار عشيره اي داشتند و داراي نياي همسان بودند، سوم "زنتو" بود به مفهوم قبيله، با ارجي بالاتر از ويس كه از سوي "زنتومه" يا "زنتوپتي" رهبري مي شد و گويا نزديك به سی  خانواده داشت و چهارم "دهيو"(در گات ها) و "دنگهو"(درخرده اوستا) كه مفهوم كشور، سرزمين، استان و منطقه را بیان می کرد. یکی از دلایلی که در ایران بر خلاف بسیاری دیگر کشورها، نظام برده داری به گونه ی همه سویه گسترش نیافت، با همین ساختار اجتماعی-اقتصادی و دیرمانی یکان های نخستین در پیوند بود. در بافت واحدهای کوچک به ویژه در دوران ساسانی و پس از آن، دگرگونی هایی رخ داد و با ژرفش لایه بندهای اجتماعی، خیزش های مردمی چندی پدیدار شد و در پی چیرگی بیگانگان، در کنار رشد مبارزه های دادخواهانه، تمایل های استقلال جویانه نیز بیشتر شد.

گسترش مناسبات فئودالی که سده های بسیار پایه ی تولید اجتماعی بود، در گستره ی مالکیت ها نیز تغییراتی پدیدار آورد. با این وجود نشانه هایی از سازمان های پیشین با درون مایه ای بیشتر "مرتبه ای" تا "طبقه بندی شده"، بر هیرارشی اجتماعی و درون مایه ی واحدهای کوچک اقتصادی حتی تا پیاده شدن اصلاحات ارضی در سده ی بیست، سایه انداخت. سازمان های گروهی روستایی و عشایری ایران را که در برگیرنده ی اکثریت جمعیت کشور در آستانه ی سده ی بیست بودند، می توان بر پایه ی یک ارزیابی به سه واحد اجتماعی، همانا عشیره ای، خرده قبیله ای (طایفه) و قبیله ای (ایل) بخش کرد. در این بخشبندی که با لایه بندی های کهنسال همسانی هایی داشت، سازمان های گروهی برخلاف گذشته بیشتر خودگردان بودند که نگارنده انگیزه های آن را در پیوند با رشد فرهنگ چادرنشینی در کتاب "در بستر تاریخ ایران" شکافته است. فردریک بارک در پژوهش خود پیرامون ایل باصری یادآور می شود که نگاهداری یکان های  اجتماعی، وابسته بود به همراهی همه ی هموندان گروه، در گره گشایی برجسته ترین دشواری های اقتصادی. وی در این پژوهش بر نکته ای انگشت می گذارد که برای دستیابی به گوشه هایی از انگیزه های جنبش های دادخواهانه و نیز برخوردهای ستیزه جویانه ی ایل ها با حکومت های مرکزیِ بیشتر چادرنشین و چپاولگر (تا دولتمدار)، از اهمیت برخوردار است. به گفته ی او کدخدایان و ریش سپیدان در هرم یکان های اجتماعی، بیشتر "اقتدار" داشتند تا "زور"، و بدین گونه آمیزه ای که از دارایی محلی و پایبندی گروهی در آنان وجود داشت، نشان از جامعه ی "مرتبه ای" بود تا جامعه ی "ساده ی برابر" یا سازمان "پیچیده ی لایه بندی شده". به دیگر سخن در این ساختارهای اجتماعی، نه با ویس های دودمانی پیشین، با درون مایه ی کم و بیش برابر گونه ی نخستین روبرو بودیم و نه با لایه بندی و طبقه بندی سختِ جوامع پیشرفته ی آن دوران. افزون بر آن عواملی مانند علائق خویشاوندی، اسطوره ها، آسیب پذیری دائمی در برابر چادرنشینان، مالیات های گوناگون و سرسام آور زمامداران مرکزی چادرنشین، علیرغم بهره کشی مالکان زمیندار، کشاورزان ایرانی را کم و بیش به ارباب وابسته می کرد و گونه ی ویژه ای از رابطه ی دوسویه را می آفرید. در این بافت اجتماعی اگر برای نمونه خانِ ایل که نقش پایه ای در راهبری و نگاهداری و همبستگی ایل داشت، در وظایف خود کوتاهی می کرد، خویشاوندان همتراز دیر یا زود خان های ناراضی را گرد می آوردند و او را از جایگاه خود پایین می کشیدند. بیهوده نبود که ملکم، ایلخانان (خانِ خان ها) را نجبای موروثی ای می نامید که آنان را نخست خود خان ها برمیگزیدند و سپس صلاحیت سرکردگی آنان از سوی شاه پروانه می گرفت. بدین گونه سازمان های گروهی روستایی و عشایری از یک سو مرکزگریز بودند و در نبردی پنهان و آشکار با بهره کشی های بیشمار و ویران کننده ی سلطان های بیشتر کوچ نشین، و از سوی دیگر کم و بیش بیگانه با هیرارشی سخت طبقاتی در درون خویش.

برخاسته از این ساختار اجتماعی، طبیعی بود که در فرایند شتابان کاهش جمعیت روستایی و ورود سیل آسای کشاورزان و هموندان عشایری به زندگیِ به شدت طبقه بندی شده ی شهری، شهرنشینان تازه و با پیشینه ی درازگاه روستایی، با سازمان چیره ی طبقاتی در جامعه ی نوین دشمنی ورزند و از آن گروه ها و سازمان هایی پشتیبانی کنند که پرچم دادگری را به نشان مبارزه های خود برافراشته بودند. این فرایند، در کنار پروسه ی صنعتی شدن گام به گام کشور و در درجه ی نخست افزایش شمار کارگران و مزدبگیران و روندهای همگون جهانی و جنبش کارگری بین المللی، حضور گرایش های چپ و دادخواهانه در جامعه ی رو به رشد ولی هنوز سنتی ایران را توان بخشید. در دو سده ی گذشته هر چهار جنبش بزرگ توده ای و استقلال جویانه ی ایرانیان، جنبش ضد شیعه ی بابیان، انقلاب ملی و دمکراتیک مشروطه، جنبش ملی شدن نفت و انقلاب بهمن 1357، گذشته از سرنوشت آنان، از عناصر برجسته ی دادخواهانه برخوردار بودند. در پرتو همین انگیزه های درونی و بیرونی، در انقلاب مشروطه به گفته ی کسروی، سوسیال دمکرات های چپگرا که با باکو نیز در پیوند بودند، خاصه در تبریز نقش برجسته بازی کردند. در دهه ی سی نیز اوجگیری جنبش مزدبگیران شهری به تشکیل یکی از بزرگترین اتحادیه های کارگری در باختر آسیا انجامید و در پرتو آن در سال 1325 پیشرفته ترین قانون کار در خاورمیانه به تصویب رسید. در کوران انقلاب بهمن هم، علیرغم انحلال سندیکاهای کارگری و دستگیری نزدیک به 3000 تن از اعضای آنان پس از کودتای سال 1332 و ایجاد سندیکاهای نیمه دولتی و کنترل شده، بر پایه ی ارزیابیِ درست یرآوند آبراهامیان، "جنبش کارگری به عنوان نیرویی سرنوشت ساز" وارد پهنه ی مبارزه شد. بنا بر دیدگاه او "طبقه ی متوسط می توانست موجب نگرانی رژیم شود، ولی ضربه ی نهایی را نمی توانست وارد کند. این بن بست با مداخله ی طبقه ی کارگر صنعتی در نیمه ی دوم سال 1357 شکسته شد". در جنبش اعتراضی کنونی نیز خیزش های دانشجویان و زنان و روشنفکران، همگام و همراه با جنبش کارگریِ رو به رشد ایران اند و می توان گمان کرد که ضربه ی پایانی را نیز همین جنبشِ رنجبران بر رژیم جمهوری اسلامی وارد خواهد کرد. خمینی نیز با برداشت های ویژه ی خویش در کوران جنبش و پیش از رسیدن به قدرت برای دستیابی به پشتیبانی توده ها، افزون بر باورهای دینی، بر خواست های دادخواهانه و استقلال جویانه پای فشرد و بر همین پایه توانست از پشتیبانی توده ها و پاره ای از سازمان های سیاسی برخوردار شود.

برگرفته از این آزمون های دور و نزدیک و نیز تجربیات همسان در کشورهای رو به رشد در راه رهایی از زنجیر واپس ماندگی و نواستعمار، به نظر می رسد اپوزیسیون ملی و دمکرات برای دستیابی به پشتیبانی گسترده توده ها و بسیج همه سویه ی آنان در نبردِ پیشِ رو به منظور جایگزینی جمهوری اسلامی، راهی جز تکیه ی ویژه به همین "دو مشخصه ی جنبش"، همانا "استقلال جویی و دادخواهی" ندارد. تاکنون همه ی آزمون ها (خاصه در سال های کنونی) نشان داده اند که علیرغم بحران درونی فزاینده ی رژیم و ناخرسندی رو به رشد توده ها، بخش بزرگی از مردم ما با نیروهای سیاسی ای که از یکی از این دو مشخصه فاصله می گیرند، ناسازگاری نشان می دهند: چه آنان که در گدار زد و بند های نهان و پنهان با کشورهای بیگانه رهسپارند و چه آن گروه ها و سازمان هایی که در شکل های گوناگون منادی راه رشد رژیم ولایت فقیه و انحصارهای بزرگ جهانی و سیاست های نئولیبرالیستیِ مروجِ شکاف های ژرف طبقاتی، با چهره ای آراسته اند.

ژست های ضد امپریالیستی و دادخواهانه ی سردمداران جمهوری اسلامی در ایران نیز، برگرفته از شناخت همین روحیات استقلال جویانه و دادخواهانه ی مردم ماست. می توان گفت که رژیم ولایت فقیه و پشتیبانان آشکار و پنهان جهانی آن، بیش از بخش بزرگی از اپوزیسیون ایران از این ویژگی ها و خواست های مردم ما، به منظور گمراه کردن جنبش، آگاهند. در این زمینه گویی یک ارکستر جهانی در حال نواختن است. بخشی از ناروشنی ها و آشفتگی ها در موضع گیری نیروهای ملی و دمکرات را می توان بازتاب سیاست ها و شگردهای بورژوازی انگلی-وارداتی ایران و نیز انحصارهای بین المللی (بویژه کمپلکس های نظامی-صنعتی جنگ افروز) دانست. جمهوری اسلامی با ایجاد فضای نظامی و طرح شعارهای "ضد امریکایی و ضد صهیونیستی" و همزمان با آن کنترل مهم ترین نهادهای اقتصادی بنام "دولتی و مردمی بودن"، وانمود می کند که از موضعی ملی (ضد استعماری) و دمکراتیک (عدالت خواهانه) برخوردارست.

این سیاست هدفمند است و ایجاد توهم در چند گروه و دسته ی اجتماعی را دنبال می کند: نخست در میان آن بخش از توده های رنجبر و لایه های میانی شهری و روستایی که هنوز هم ناامیدانه چشم به راه دگرگونی های دادگرانه هستند، دوم در میان آن دسته از نیروهای "خودی" که مذبوحانه کوشش می کنند بخشی از آرمان های عدالت خواهانه خود را در شرایط دشوار موجود پیاده کنند، سوم در بین نیروهای گوناگون اپوزیسیون که فعالانه در سرنگونی رژیم شاه شرکت کردند و برخی از آنان گمان می کنند دگرگونی هایی از درون رژیم هنوز امکان پذیر است و چهارم در میان نیروهای اسلامی و غیراسلامی و دمکرات منطقه و جهان با ارائه ی چهره ای باصطلاح انقلابی و دادگستر و ضدامپریالیست.

هدف واقعی بورژوازی بازرگانی انگلی ایران اما، کنترل مهم ترین گلوگاه های اقتصادی به ویژه وزارت خانه های نفت و بازرگانی و نیز بانک مرکزی و تاراج منابع مالی کشور بدون نظارت های پارلمانی و غیرپارلمانی، حتی در چارچوب رژیم ولایت فقیه است. آنانی که در درازای جنگ هشت ساله، میلیاردها دلار را برباد داده و حیف و میل کردند و اکنون هم دست در دست جنگ افروزان جهانی در پی ایجاد تنش هایی همانند جنگ هشت ساله ی ایران و عراق اند، ریاکارانه و هدفمند عمل می کنند: چپاول درآمدهای ملی و سرکوب جنبش مردمی.  انحلال ارگان های مالی-نظارتی محدود در جمهوری اسلامی در ماه های کنونی و "سرمایه گذاری ها" (یا حیف و میل ها) در طرح های زودبازده ای که بنا به باور رئیس مرکز پژوهش های مجلس اسلامی نیز، نزدیک به نیمی از آنان "وجود خارجی ندارند"، برآیند این تاراج لگام گسیخته ی درآمدهای هنگفت نفت و گاز و ورشکستگی اقتصادی و بیدادگری اجتماعی است.  

بازتاب این سیاست های غیرمسئولانه در ایران، علیرغم درآمدهای نفتی و گازی فزاینده (نزدیک به 190 میلیارد دلار در سه سال گذشته)، رشد 18 درصدی فقر در کشور است. بنا به داده های رسانه های گروهی ایران در سال 83، 29 درصد، در سال 84، نزدیک به 32 درصد، در سال 85، 33 درصد و در سال 86، دست کم 35 درصد جمعیت کشور در زیر فقر مطلق بسر می بردند. کارشناسان اقتصادی در ایران اما، بر پایه ی داده های در دست و در نظر گرفتن درآمد روزانه ی دو دلاری و نیاز میانگین و روزانه ی کالری هر فرد به عنوان خط فقر، بر این باورند که حدود پنجاه درصد از جمعیت کشور زیر مرز فقر زندگی می کنند وبا افزودن شاخص هایی همچون رفاه، تفریح، و بیمه به این مجموعه ی آماری، این رقم را در مرز هشتاد درصد گمانه زنی می کنند.

در این زمینه بیانیه ی تازه ی دانشجویان کانون وحدت که نمایی از این بیدادگری افسارگسیخته را به تصویر می کشد، خواندنی است:

"کوچه ها و خیابان های شهرهایمان هر روز شاهد صحنه هائیست بس دلخراش. انسانهایی که در کنار جویها در سرما و گرما بدون هیچ سرپناهی شب را به صبح و صبح را به شب می رسانند، کودکانی که در چهارراهها و پارکها برای سیر کردن شکم خود ملتمسانه به دنبال انسانهای به ظاهر خوشبخت می دودند، پدران و مادران زحمتکشی که روز به روز زیر فشار تورم و گرانی شکسته تر و عاجزتر میشوند، و شرفی که نابود می گردد و مرگ بر این زندگی خفت بار ارجحیت می یابد. افزایش آمار خودکشی های خانوادگی، طلاق، دختران فراری، فشارهای روحی-روانی شدید و عواقب آن نمود راسخ این مدعاست."

این واقعیات تلخ مسائلی نیستند که اپوزیسیون ملی و دمکرات ایران، در صورت داشتن مسئولیت، بتواند در برابرشان ساکت بنشیند و برای پاسخگویی به آنان راهکارهای کوتاه و درازمدتِ عملی و روشن (به جای بحث های انحرافی) عرضه نکند. نگارنده در نوشتار پیشین خود به مسئله ی نفت به مثابه ی یکی از گرهی ترین بخش های مبارزات رهایی بخش مردم ایران اشاره کرد و بر ضرورت تشکیل جبهه ای از همه ی نیروهای سیاسی آزادیخواه و دمکرات پای افشرد. پرداختن به مسئله ی داد و طرح شکاف های ژرف طبقاتی و اشاره به گرایش های تاریخی و امروزین مردم کشورمان، در کنار بررسی دیگر معضلات، از دو سو قابل تامل است: نخست برای فرمول بندی دقیق تر مسئله جهت بسیج و سازماندهی توده های ناخرسند بر علیه جمهوری اسلامی، و دوم برای تنظیم آن در چارچوب برنامه ی حداقل جبهه و گشایش گفتگوها و رایزنی ها، بویژه میان سازمان های با پیشینه و مسئول و اثرگذار. در این زمینه می توان همه ی آزادگان پاکی را نیز فراخواند که جدا از وابستگی مستقیم و غیرمستقم شان به گروه ها و سازمان ها و حزب های سیاسی و جریان های اجتماعی، به بهروزی و کامیابی و آسایش درازگاه مردم سرزمین مان می اندیشند و به گفته دادخواهانه ی زرتشت، "براستی برای افزونی بخشیدن به نیروی خانمان و روستا و کشور" کوشا هستند.       

موشکافی این موضوعات از سوی مبارزین راستین و گشایش رایزنی ها در این پیرامون، نه تنها به پیشداوری ها و کینه جویی ها و خودمحوری های پاره ای از نیروهای ملی و دمکرات لگام زده و آنان را به راه همبستگی (حتی در درون خود) برای نجات کشور و جلوگیری از ویرانی دوباره ی سرزمین مان می کشاند، بلکه پهنه را بر فعالیت دشمنان داخلی و خارجی و دست اندرکاران و هم کیسه گان دستگاه فاسد و چپاول گر، تنگ می کند. باید به این نکته توجه داشت که با بررسی توازن کنونی نیروهای اپوزیسیون، نمی توان انتظار داشت که یک نیروی سیاسی به تنهایی بتواند مردم ما را از بندهای کنونی برهاند و به گمان زیاد همانند انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و انقلاب بهمن، در آینده ی نه چندان دور نیز (عملا) جبهه ای از نیروهای گوناگون سیاسی، این دژ مرگ اندود را خواهد گشود.

 نگارنده برای آن دسته از مبارزان راستینی که به ضرورت برنامه ریزی و همبستگی بی باورند، بخش هایی از اندیشه های خردمندانه ی احمد کسروی را در سال 1324 می آورد. اگر راهبران پهنه ی سیاسی در آنگاه به گوهر گفتار او توجه داشتند، چه در میان رده های خود و چه بیرون از آن، شاید از درون دو جنبش بزرگ دهه ی سی و پنجاه ثمره ی بهتری نصیب مردم کشورمان می شد:

"تنها علاقمندی به ایران کافی نیست، باید دانسته شود که چگونه میخواهند ایران راه برده شود؟ چگونه میخواهند کشتی شکسته را از گردابی که افتاده بیرون آید؟ باز می گویم: در ایران از علل مهم بدبختی روشن نبودن فهم ها و پراکنده بودن اندیشه هاست. از اینرو چنانکه گفتیم بسیار بجاست که در این هنگام گفتگوها بمیان آید و اندیشه ها تا هر اندازه که تواند بود روشن گردد. بینیم ما چه می خواهیم؟ به این پیشامد با چه نظری می نگریم؟ برای آینده چه آرزو داریم؟... این نکته مهم است که برای انقلاب هم نقشه و زمینه باید بود. انقلاب چیست؟ انقلاب آنست که یک دسته برای راه بردن کشور خود و چاره کردن به گرفتاریهای آن موادی را بنظر گیرند و خودشان در پیرامون آنها با یکدیگر هم عقیده بوده و دیگران را نیز موافق سازند و آنگاه دست بهم داده رشته حکومت را بدست آورند و آن مواد را بموقع اجرا گزارند."

ما می توانیم با بهره گیری از فرهنگ و تجربیات تاریخی خود و فراگیری از آزمون های جهانی، راه رشدی "منطبق با ویژگی های جامعه ی خود" برگزینیم که متضمن رشد شتابان و پایدار (و نه کوتاه مدت) باشد. اگر توانستیم به این آماج دست یابیم، شاید که الگویی باشیم برای دیگر کشورهای جهان، آن چه بارها در تاریخ سرزمین مان رخ داده است. برای دستیابی بدان، خردمندی و دادگستری و خودباوری و کارایی از بزرگترین توشه های راه ماست. نباید گذاشت این بار نیز آنانی که بویژه چشم به اندوخته های نفتی و گازی سرزمین مان دارند و مجهز به کارشناسان آزموده و سازمان ها و رسانه های توانمندند و برای آینده ی ایران و منطقه "برنامه های روشنی" دارند، به آماج های نواستعماری خود دست یابند. آنانی که پس از افزایش شتابان بهای نفت در آغاز دهه ی هفتاد میلادی، از سال 1975 جنگی 15 ساله به لبنان، و پس از انقلاب بهمن جنگی هشت ساله به ایران و عراق تحمیل کردند، این بار نیز با افزایش قیمت نفت، در پی ایجاد تنش های تازه برای تاراج درآمدهای نفتی و گازی مردم منطقه ی ما هستند.

فرصت های تاریخی کم مانندی برای چیرگی بر واپس ماندگی چند سدساله، در اختیار ماست که با پایان یافتن اندوخته های نفتی و گازی کشور، از دست خواهند رفت. از دیدگاه نگارنده در کنار جدایی دین از سیاست (که در تاریخ معاصر ایران پیش از روی کار آمدن جمهوری اسلامی کم و بیش از بدیهیات بود)، استقلال خواهی و دادگستری دو عنصر اساسی ای هستند که می توان بر شالوده های آن طیف گسترده ای از نیروهای ملی و دمکرات و آزادیخواه را در فرایند جایگزینی و نیز نوسازی اجتماعی-اقتصادی، بدون تنش های تند، حداقل تا چندی همراه و همگام ساخت.

آنانی که از امروز و در مرحله ی رهایی کشور از خودگامگی و واپس ماندگی، همانند نیروهای اسلامی در جریان انقلاب بهمن، از همکاری و همراهی با دگراندیشان خودداری می کنند و تخم کینه و دشمنی و جدایی می پراکنند، آگاه یا ناآگاه، خواسته یا ناخواسته، همانند گذشته برای دارهای آینده طناب می بافند و از هم اکنون در گدار پر سنگلاخ و بدشگون بستن دفترهای گروه ها و سازمان های سیاسی و نهادهای مردمی و  سندیکاهای کارگری، و در حقیقت امر در راستای جلوگیری از بنیان گیری نهادهای اجتماعی و اقتصادی نوین و متضمن رشد شتابان و پایدار، و پرکردن انبان های تاراجگران برون و درون مرزی، گام بر می دارند. اقدامات امروز ما اما آیینه ایست از دگرگونی های فردای سرزمین مان. این ابهامات اند که بر سروده ام پیرامون آینده ی ایران سایه انداخته اند:

 

نمی دانم

ماهِ تمام ست که می تابد،

یا دمی ست از بامداد

این نور.

 

این جا

رود می خواند

سنگ می جوید

برگ می نوشد

آرزویی را،

اما

کبک می پوشد

چشمه هایی را.

 

آیا

شقایق

رنگ بهاری ست که می آید

یا خونِ گوزنی ست که می ریزد.

 

نمی دانم

مهتابی ست

یا بامدادی

این گاه.

 

باشد که دست در دست هم و به دور از تنگ نگری ها و خود بزرگ بینی ها و کینه ورزی ها، این بار آفتابی بهاری را در خانه ی مان میهمان باشیم و در پرتو آن خانه های همسایگان مان را نیز روشن کنیم، چرا که به باور نگارنده راه رهایی باختر آسیا از واپس ماندگی چند سد ساله و دستیابی به جایگاه برازنده ی تاریخ چند هزار ساله اش، از گردنه ی مبارزات کامیابانه ی مردم ما می گذرد. ما می توانیم، به جای دست یازیدن به اندیشه های بازدارنده ای که ریشه در بازار سنتی و اقتصاد انگلی-وارداتی و وابسته به انحصارهای هار جهانی دارند (برژینسکی یکی از بیشمار هواداران توان دادن به باورهای سنتی و ترمزکننده ی رشد در باختر آسیا بود)، با بهره گیری از اندیشه های نیک خواهانه و خردمندانه و دادجویانه ی بزرگانی چون زرتشت و مزدک و فردوسی و بابک و بسیاری دیگر خردمندانمان، و درهم آمیزی آنان با همه ی دستاوردهای بالنده و نوین فرهنگ ایران و جهان، باختر آسیا را نیز چون خاورِ آن، پیشتاز جهان کنیم. پیاده کردن این سترگ کارستان، با نگاهی روشن بینانه به توازن کنونی نیروها، بیرون از توان یک گروه یا جریان سیاسی است.

click

>>Twitter

>>

 click

>>

 click