داد

نشريه اجتماعي-اقتصادي

و پژوهشي-تاريخي

click
click
click
click
click
click
click
click
click
click

click

click

در هزاره ی گذشته اشرافیت توانمند و مال دار روحانی، سه بار بلند خیمه برافراشته است. از پیوند میان لشکریان چادرنشین خاوری-باختری با روحانیون موقوفه دار، اشرافیت روحانی سنی یا «صنف متشرعین و فقها» در سده ی دهم میلادی فرارویید، از همکاری میان لشکریان کوچ نشین آناتولی و صوفیان فئودال شمال، اشرافیت روحانی شیعه در سده های هفده و هیجده میلادی سربرآورد، و از همراهی آشکار و ناآشکار استعمارگران اروپایی-امریکایی و روحانیون موقوفه دار-بازاری، اشرافیت روحانی «ولایی» در پایان سده ی بیست میلادی خود نمود

click

داعیه ی مجتهد شبیه به داعیه پاپ است. اگر پادشاهان ایران و ارکان دولت، تسلیم عقاید ایشان نشوند، آنان نیز به همان وسایلی که پاپ برای اجرای دعاوی و عقاید خود متشبث می شود، دست می زنند

از سفرنامه ی شاردن در دوره ی صفوی

در هزاره ی گذشته اشرافیت توانمند و مال دار روحانی، سه بار بلند خیمه برافراشته است. از پیوند میان لشکریان کوچ نشین خاوری-باختری (عرب ها و ترک ها و مغول ها) با روحانیون موقوفه دار، اشرافیت روحانی سنی یا «صنف متشرعین و فقها» در سده ی دهم میلادی فرارویید، از همکاری میان لشکریان کوچ نشین آناتولی (قزلباش ها) و صوفیان فئودال شمال، اشرافیت روحانی شیعه در سده های هفده و هیجده میلادی سربرآورد، و از همراهی آشکار و ناآشکار میان استعمارگران اروپایی-امریکایی و روحانیون موقوفه دار-بازاری، اشرافیت روحانی «ولایی» در پایان سده ی بیست میلادی خود نمود.

برای شناخت بهتر اشرافیت روحانی «ولایی"، می بایست به آینه ی دوران صفوی نیک بنگریم. در برش صفوی چهار راهکار در دستور کار بود که با نشیب و فرازهایی تا فروپاشی آن دودمان تداوم یافت. این چهار راهکار، رویه ای آیینی، اما درونه ای اقتصادی داشتند. نخست، پاک سازی خونین رقیبان ایدئولوژیک-سیاسی، دوم، رد و محکومیت تصوف پس از گذار از برش نخستین، سوم، تدوین فقه و حل فصل اختلافات و تناقضات احکام فقهی، و چهارم، گسترش الهیات و کلام نوین و پخش همه سویه ی خرافه ها و «تلبیس» ها و «تهمت» ها.

این رویکردها تقلایی بودند برای تثبیت خلافت فئودالی تازه ی اسلامی، آشتی نسبی میان کوچندگان و آرمندگان، ایجاد ثبات شکننده ی فرهنگی-اجتماعی، و بویژه، پایه گذاری روبنایی آیینی و کمابیش "نوین"، آن هم در گدار تاریخی ای بسیار پر نشیب و فراز.

صفویان اما نه تنها در برش نشیب و تنش، بلکه در برهه ی فراز و آرامش نیز، از دگرگونی های "به راستی نوین" اروپا، و بویژه از دگردیسی های شمال آن قاره، فاصله ی فرسنگی داشتند. آنان نه دست به اصلاحات روبنایی-آیینی گسترده ای چون آلمان و انگستان زدند، و نه زمینه را برای دگرگونی های ریشه ای چون فرانسه و هلند فراهم ساختند. رویکردهای بخش چشمگیری از زمامداران صفوی (و بویژه ی اشرافیت نوین روحانی)، بر خلاف اروپا، در راستای به بند کشیدن دگردیسی های روبناییِ گریزناپذیر و "به راستی نوین" جریان داشت. آن هم، در دورانی که اروپا می رفت تا به جای روبنای کهنه ی فئودالی، مناسبات نوین و بالنده ی سرمایه داری را جای نشاند، و زمینه را برای انقلاب صنعتی فراهم سازد. در آن برش تاریخی، هم در اروپا و هم در باختر آسیا، دگرگونی های ژرف اقتصادی-اجتماعی پهنه ی مناسبی بودند برای رشد گرایش های "به راستی نوین" اصلاحی-انقلابی در میان "شماری" از دست اندرکاران زمامداری.

گام نخست، پاکسازی اشرافیت روحانی سنی

نخستین گام دودمان صفوی پس از چیرگی بر فلات ایران عبارت بود از پاک سازی رقیبان ریشه دار ایدئولوژیک- سیاسی-اقتصادی. برای تثبیت زمامداری، بویژه در آغاز، لبه ی تیز حملات متوجه ی اشرافیت سنی مخالف بود. این یورش ها در دهه های آغازین اوج گرفتند و تا پایان برش صفوی کمابیش تداوم یافتند.

تندروی های آیینی آغاز کار، بر خلاف ارزیابی پاره ای از پژوهشگران، بیش از آن که رو به بیرون (مبارزه با عثمانیان و ازبکان) داشته باشند، آماج های درونی را نشان گرفته بود. در جریان تندروی های آغازین، بسیاری از موقوفه های سنیان مصادره شدند. بدین نکته باید توجه داشت که اشرافیت روحانی سنی، همانا «صنف متشرعین و فقها» از سده ی دهم میلادی در فلات ایران کمابیش فرارویید و با شتاب رشد نمود، و همگاه با توان گیری اقتصادی آن (افزایش موقوفه ها و مالکیت های پرستشگاهی؛ چون زمین های کشاورزی، کارگاه های صنعتی، دکاکین، رسته بازارها، کاروانسراها، تجارت محلی-ترانزیتی-کاروانی، و نیز عضویت روحانیون در شرکت های بزرگ بازرگانی یا «اورتاق» ها)، فشار «متشرعین و فقهای» مال دار سنی به مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان و «بددینان» مسلمان (گروه های گوناگونی چون خوارج و معتزله)، و نیز زندیقان و مزدکیان و خرمدینان و فیلسوفان خردپرور و فرهیختگان و غیره رو به فزونی نهاده بود. به دیگر سخن، اشرافیت روحانی سنی که در درازای چند سده جایگاه اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی خود را استوار ساخته بود، در آغاز کار صفویان ریشه دارترین و جدی ترین حریف به حساب می آمد و می بایست از بارگاه بلند خود فروکشانده شود.

 بنا بر ارزیابی درست مینورسکی، با "بروز شیعه، روحانیون (افزوده ی نگارنده: بیشتر روحانیون ناشیعه، و بویژه موقوفه های آنان) ضربه ی زیادی دیدند، و گروهی گوشمالی دیدند و تبعید شدند." مصادره ی دارایی های موقوفه داران و زمینداران سنی با پایداری های فراوان، بویژه در مناطق "سرحدی"، همراه بود. این سنیان زمیندار-موقوفه دار، از چنان توانی برخوردار بودند که حتی پس از جاسازی نسبی روحانیت شیعه در زمان تهماسب، اسماعیل دوم جانشین وی، می خواست به کمک بخشی از آنان و پاره ای از قزلباشان، بر مذهب رسمی تازه، نقطه ی پایان نهد و از توان تیول داران و سیورغال داران نوین بکاهد.

این گرایش -کاستن از توان اشرافیت روحانی نوین شیعه- از پشتیبانی بخشی از توده ها برخوردار بود. در این زمینه وینچنتو دالساندری نماینده ی ونیز در دربار تهماسب، پیرامون جانشین وی اسماعیل دوم که در دژ قهقهه در ناحیه "یافت" از کوه های قراجه داغ، سال ها در بند بود، می نویسد: "اسماعیل بخصوص محبوب پدر است، اما پدر از او سخت می هراسد و می بیند که «مردم با چه اشتیاقی سلطنت او را آرزو می کنند» و امیران نیز خاصه از او که طبعی مغرور و سرکش دارد، در هراسند."

یکی از انگیزه های واکنش سخت زمینداران و موقوفه داران سنی در برابر صفویان را می توان در سیاست دینی-مالیاتی دوره ی تهماسب جست و جو کرد. تهماسب که گرایش به گسترش آیین شیعه در هندوستان نیز داشت، از یک سو، روحانیون شیعه ی ناایرانی را به منظور کاهش نفوذ روحانیون سنی محلی توان بخشید، و از دیگرسو، برای فشار اقتصادی بیشتر به مالکین سنی، مالیات مناطق شیعه نشین را فروکاهید، بی آنکه برای کاستن از فشارهای مالیاتی در مناطق سنی نشین به راستی کاری کند. این رویکرد با واکنش فئودال ها و شورش دهقان های "سرحدی" روبرو شد.

می توان گمان زد که اسماعیل دوم برای پایان دادن به این تنش های بی گسست بود که می خواست کمابیش همان کارهایی را پیش برد که شاه عباس پس از او، و با قاطعیت کمتری، به انجام رسانید. با این تفاوت که برخلاف شاه عباس که روحانیان «خارجی» را به یاری خواست، او بیشتر به دیوانیان داخلی، زمینداران نامتعصب، و روحانیون محلی گروید، و مستقیما اشرافیت تازه ی شیعه را (چون محمود و اشرف و نادر) زیر علامت سوال برد. در برگماری اسماعیل دوم نمایندگان پاره ای از زمینداران شمال، همچون شماری از فئودال های "سرحدی" و بازرگانان بزرگ، دستی داشتند. آنان نه تنها در دوران کوتاه سلطنت وی، بلکه پس از مرگ "رازآمیز" او نیز، به کمک شخصیت هایی چون شمخال سلطان و مهردار اعظم و عموی او، در دربار صفوی صاحب نفوذ ماندند. درگیری اسماعیل دوم با اشرافیت روحانی شیعه و شماری از سران قزلباش، مانند اسماعیل اول، بر گرد چگونگی اداره ی "کارخانه سلطنت" و "بازگردانی نظم و نسق" پس از هشت سال درگیری های خونین یا "جنگ داخلی" در پایان سلطنت تهماسب، جریان داشت. می توان به این دیدگاه پاره ای از پژوهشگران نیز توجه داشت که، اسماعیل دوم، در کنار کوشش برای کاهش توان روحانیون شیعه، می کوشید تا میان "اشراف ایرانی و قزلباش ها" (دهگانان آرمنده و لشکریان کوچنده) تعادلی بیافریند. رویکردهای اسماعیل دوم موجب "چشم پوشی از امتیازات مذهبی و توجه بیشتر به نیازهای مادی" گردید. گویا وی از پشتیبانی روستاییانی (به گمان بسیار "خُرده-زمینداران") که گرایش های محتاطانه و محافظه کارانه داشته ، و در بحران عمومی و جنگ های بی گسست پایان دوره ی تهماسب، انتظار "شریعت کهن و ناب سنی" را می کشیدند نیز برخوردار بود.

گام دوم، سرکوب صوفیان "بداختر" و دیگر رقیبان

در احسن التواریخِ حسن روملو، پیرامون سرکوب صوفیان دیاربکر در قزوین، که بر علیه داروغه ی بازار شوریدند، نمونه وار می خوانیم: "فرمان قضا جریان شرف نفاذ یافت ... شمشیر یمانی آغاز سرافشانی کرده، دلال اجل صغیر و کبیر و برنا و پیر را به یک نرخ می فروخت، و در نایره ی غضب، غنی و فقیر بی تفاوت می سوخت، قریب پانصد نفر از آن «گروه بد اختر» به قتل رسیدند."

پس از فروکشاندن اشرافیت روحانی سنی، گام دوم صفویان، در گدار رد یا محکومیت تصوف "انقلابی" جریان داشت. با جاافتادن نسبی خلافت فئودالی نوین، دیگر به "انقلابیون" نیازی نبود. به دیگر سخن، صفویان در کنار برکناری بخش چشمگیری از رقیبان تیول دار و موقوفه دار سنی، و نیز خاموش کردن "شیعیان متعصب" در کوران خیزش های دهقانی پایان برش تهماسب، و پس از گذر از بحران دهه های نخست، تصوف را زیر تازیانه گرفتند.

یکی از انگیزه ی رد تصوف، خصوصیت های "انقلابی" آغازین آن بود در آنگــــــــــاه (و نه در پایان برش صفوی و امروزه، که نه تنها غیرانقلابی، بلکه بسیار واپس گرایانه است)، که با بافت نوین خلافت "غیرانقلابی" دمسازی نداشت. یکی از ایرانشناسان برون مرز در این باره به درستی می نویسد: "احساس ضد تصوف دوره ی صفویان در شکل رسمی خود، پس از شاه عباس اول چیزی نبود جز بازگشت به دیدگاه اصلی شیعه اثنی عشری که بطور سنتی در مقابل تجــــــــــربه ی عرفانی قرار داشت. اهمیت تصوف در تکوین مذهب در سده ی پانزدهم در ارزش کارکــــــــــردی و جانشینــــــــــی آن نهفته بود. اشکال مذهبی خاصی که در نهضت تصوف متکامل شده بود، با تنه ای از شیعه ی مخالف و بدعت گذار پیوند خورد، و سپس به روحانیت رسمی دوره ی صفوی منتقل گشت، ولی در این انتقال، قدرت و توان انقلابــــــــــی خود را از دست داد."

انگیزه ی رد تصوف، نه تنها با پوسته ی تجربی-عرفانی-انقلابی آنگاه آن، بلکه بیش از آن، با درون مایه ی اقتصادی-توده ای آغازین آن در پیوند بود. تصوف، میدانی بود برای بسیاری از جنبش های غیرشرعیِ-ضدفئودالی، که بهره کشی روحانیون و ناروحانیون زمیندار را به چالش می کشید. این آیین، تهمت هایی را به دنبال داشت چون؛ ضداخلاقیت و ضدشریعت و شُرب شراب و غیره.

کار "تهمت" زدن ها و "تلبیس ها" به "انقلابیون"، در دوره ی صفوی کم کم به آن جا کشید که شماری از "فضلا" ی شیعه نیز از آن در امان نماندند. در روضه الانوار سبزواری پیرامون اخلاق حکومتی در برش صفوی، می خوانیم: "بسیار باشد که علما و دانشمندان را تفسیق کنند، بلکه به آن اکتفا نکرده، تکفیر نمایند و قدح در این دین های فضلا کنند تا عوام را از جانب ایشان رمــــــــــیده سازند، و رواجی در کار خــــــــــود تحصیل کنند. اگر فاضلی نظری در کتب صوفیه جهت اطلاع بر مذاهب ایشان یا بعضی فواید که کم کتابی از آن خالی می باشد، کرده باشد، گویند فلانی صوفی است و صوفیه همه کافرند، و اگر اطلاع بر کتب حکما و علوم فلسفی داشته باشند، گویند فلان حکیــــــــــم است و کافــــــــــر است و ایمان ندارد و تلبیس ها و تهمت ها زنند."

انگیزه ی این "تهمت" زدن ها را می توان در آینه ی "عدم کارایی" رابطه ی مرید و مرادی، که با ساختار  خودکامانه ی سازمان روحانی صفوی انطباق نداشت و دشواری می آفرید، نیز نگریست. افزون بر آن، و بویژه، "گرایش های دنیاپرستانه" در میان شماری از زراندوزان صوفی که دارای "قدرت دنیوی" بودند، واکنش های دینی و کلامی از یک سو، و برخورد عملی و "موثر" از دیگرسو را، برمی انگیخت. برای نمونه مبارزه با صوفیان شمال که موقوفه هایی در دست داشتند، نبردی بود بر علیه بخشی از زمینداران روحانی شمال ایران. اشرافیت روحانی شیعه با گسترش موقوفه ها عملا زمینداران بزرگ و کوچک محلی را یا خلع سلاح اقتصادی، و یا وابسته و تابع خود می ساخت.

این امر زمینداران محلی را به چالش می کشید، و زمینه ای برای اعتراض های مادی و معنوی آنان فراهم می کرد. این پروسه از ولایت فارس آغاز شد، و گام به گام به ولایت های دیگر غیر "سرحدی" نیز کشانده شد. از برش شاه عباس به پیش، بویژه به دو روند اقتصادی برمی خوریم: از یک سو گسترش موقوفه ها که اشرافیت فئودالی شیعه را توان بخشید، و از دیگرسو افزایش خالصجات که "دولتخانه ی مبارکه" و بورژوازی بوروکراتیک (دیوان سالاران) را نیرو داد. رشد خالصجات دیوانی در میانه ی برش صفوی اگر چه بر توان مالی دولت مرکزی (به زیان زمینداران محلی) افزود و دیوان سالاری صفوی را پیچیده تر و متکامل تر نمود، اما گاها بازتاب های ایالتی نامطلوبی داشت. با این وجود، برخلاف ادعای بسیاری از پژوهشگران چون مینورسکی، رشد خالصجات دیوانی "ریشه" ی بحران اقتصادی-اجتماعی صفوی نبود، بلکه پروسه ای بود بایسته و ناگریز برای فرارویی بازارهای تازه ی ملی و پیدایی گام به گام روبنای نوین بورژوایی، و از آن میان، رشد «دولتخانه ی مبارکه»ی بسیار پیچیده و سراســــــــــری صفوی (به "ریشه" های بحران اقتصادی-سیاسی در پایان برش صفوی، جداگانه پرداخته ایم). برش میانه ی صفوی، و خاصه دوره ی شاه عباس را که استوار بود بر خالصجات گسترده ی دیوانی و انحصار دولتی برجسته ترین داد و ستدهای برون مرزی -و گاها درون مرزی-، می توان یکی از فرازهای اقتصادی کم مانند در پانصد سال گذشته ارزیابی کرد.

یک نشانه ی ناتوان شدن صوفیان در دستگاه خلافت صفوی را می توان در آینه ی کم اهمیت شدن جایگاه "خلیفه الخلفا"، مقام برجسته ی مذهبی صوفیان، در رده بندی زمامداری نگریست. صفویان که مراحل تدارکاتی کارشان را با گسترش تصوف و متصوفه آغاز نموده و با بهره گیری از آن، شمار زیادی را گرد آورده بودند، در آغاز، سازمان ویژه ی آنان را پاس می داشتند، و شاه یا "مرشد کامل"، "خلیفه الخلفا" را برای بالاترین جایگاه آیینی صوفیان برمی گزید. در پایان دوره ی صفوی اما، علیرغم وجود مقام "خلیفه الخلفا"، دسته هایی از آنان را که زیر کنترل خلافت بودند، اجبارا به تبعیت از دستگاه شرعی درآوردند. آنان بدین گونه در کنار شیخ الاسلام ها به کارهایی چون "امر به معروف و نهی از منکر"،، گمارده شدند. احمد کسروی درباره جایگاه صوفیان در برش پایانی صفوی به درستی می نویسد؛ "از آخرهای پادشاهی آن خاندان می بود که صوفیگری چه در ایران و جاهای دیگر رو به افسردگی نهاد و روز به روز از شکوه رونقش" کاسته شد.

جاسازی اشرافیت نوین روحانی تنها به راندن "رقیبان داخلی بالایی" یا صوفیان، از پهنه های فرهنگی و سیاسی و اقتصادی محدود نشد، بلکه "خرابکاران" دینی دیگر طبقات (یا زمینداران محلی)را نیر دربرگرفت. در این زمینه فرقه ی نقطویان که بیشتر در جنوب، چون یزد و بویژه در اصطهبانان فارس گسترش داشت، و "دعوی های بزرگ کرده سخنان بلند" می گفت نیز، از سوی روحانیون نشان گرفته شد.

پاره ای از پژوهشگران ایرانی، سرکوب نقطویان را با تندروی های انوشیروان بر علیه مزدکیان سنجش نموده اند، که درست نمی نماید، چرا که بخشی از رویکردهای اقتصادی دیوان سالاران (و نه اشرافیت روحانی یا دین سالاران) از میانه ی برش صفوی، در راستای فروپاشی نهادهای فئودالی محلی و فرارویی نهادهای نوین سرمایه داری-دیوانی مرکزی بود، و نه صرفا در چارچوب جابجایی مالکیت های فئودالی. کوشش دیوان سالاران همراه بود با دادن پاره ای از امتیازها به گروه های رقیب. برای نمونه در برش شاه عباس با ترفندهای زیاد، شماری از سران این فرقه را که گویا "پنجاه هزار مرد جنگی در فرمان" داشتند و به گمان بسیار از زمینداران بودند، به سوی خود جلب کرده، و سپس به گفته ی میرزا محسن فسایی، "آن پادشاه جنت مکان (شاه عباس)، خون ها ریخت و سرها بر دار آویخت، کله مناره ها ساخت و شهرها را از آبادی پرداخت، تا شوریدگی ها را آرام کند". وی در برابر این سرکوب ها، به "غازیان قزلباشیه" و "ابواب جمع کرمان" و دیگر زمینداران روی آورد، و "شروع به بخشیدن بعضی مالیات ها و لغو بدعت ها و بازگرداندن املاکی که مصادره شده بود"، نمود و "املاک فرمانی و میراثی ایشان را که در زمان قزلباش خالصه شده بود"، به پاره ای از آنان پس داد. به دیگر سخن، شاه عباس در پی ناآرامی ها و به منظور خلع سلاح اقتصادی نقطویان، به شماری از تیول داران قزلباش و ناقزلباش روی آورد و به ناچار از بخشی از خالصجات دیوانی چشم پوشید.

گروه های "فتوت" به دلیل نقش محدود اقتصادی شان، از اهمیت زیادی در برش صفوی برخوردار نبودند. این دسته ها "اغلب از دراویش و مردم فقیر بودند و فعالیت های شان اساس اخلاقی و مذهبی داشت. آن ها خویشتن را زیر هدایت معنوی یک شیخ صوفی قرار می دادند و از قواعد اخلاقی ای که در دستورالعمل هایی به نام «فتوت نامه» شرح داده شده بود، پیروی می کردند."

گام سوم، تدوین فقه و حل فصل اختلافات و تناقضات احکام فقهی

گام سوم خلافت صفوی عبارت بود از تدوین فقه و حل فصل اختلافات و تناقضات احکام فقهی که در برش عباس نخستین رخ داد و در پرتو آن حق زندگی به "خوارج" داده شد. یکی از پژوهشگران در این زمینه موشکافانه می نویسد: "هنگامی که طبقه ی مذهبی دوازده امامی با تشکیلات فقهی خود، و سلسله مراتبی که دقیــــــــــق تر از هر بخش و فرقه ی دیــــــــــگر اسلامی بود، تثبیت شد، به آن عناصر خارج از تشکیلات که مخاطرات تمرکز قدرت در دو ساخت سیاسی و مذهبی را به جان خریده بود، «حق زندگــــــــــی» داد."

با فروکشاندن سنیان رقیب و شیعیان متعصب از نهادهای کلیدی زمامداری (و خلع سلاح اقتصادی آنان)، و در پی آن، سرکوب و تعقیب صوفیان "انقلابی" (و کاهش توان اقتصادی-اجتماعی آنان)، و همزمان با شکل گیری «طبقه روحانی شیعه ی وابسته به خلافت»، تدوین فقه شیعه و حل و فصل اختلاف ها و تناقض های احکام فقهی در دستور کار جای گرفت. چیرگی اقتصادی-سیاسی-نظامی بر رقیبان، زمینه را برای نمایندگی "انحصاری" ایدئولوژیک از سوی روحانیون شیعه ی اثنی عشری فراهم ساخت. از درون این "طبقه روحانی شیعه ی وابسته به خلافت" بود که بزرگترین زمینداران فلات ایران، با سازمانی بسیار پیچیده و رویکردهایی کمابیش همسان با "شورای عالی کلیسای روم"، پا به پهنه ی زندگی سیاسی-اجتماعی-اقتصادی ایران نهاد. این دگردیسی برای باختر آسیا، پیامدهایی داشت درازگاه.

سرکوب خونین رقبای صوفی که مراحل پایانی خود را در این مرحله کمابیش پشت سر نهاد، همزمان بود با تقویت شیعیان مهاجر. می توان گفت، که در دوره ی شاه عباس "طریقت صوفی" به مثابه ی بزرگترین رقیب ایدئولوژیک داخلی "طریقت شیعه" (یا "طبقه روحانی شیعه ی وابسته به خلافت")، همه سویه درهم شکسته شد. این امر زمینه را برای جا انداختن آسان تر آیین تازه و گسترش موقوفه های روحانیون شیعه، فراهم ساخت (سرکوب "شیعیان متعصب" در کوران خیزش های دهقانی در آغاز برش صفوی را می توان با سرکوب "خط امامی های انقلابی" در سال های نخست انقلاب بهمن، و سرکوب خونین "صوفیان" را با کشتار "مجاهدین" در برش آغازین انقلاب کمابیش همسان دانست).

کار پیگرد و آزار هم پیمانان پیشین، و از آن میان صوفیان، تا بدانجا کشید که کم کم آنان را از تالاری به نام "طاووس خانه" نیز راندند و گروهی از آن ها را به رفتگری و حمالی و جلادی گماردند. در این میان، اصولی معروف، محمد علی بن باقر بهبهانی، تصوف را حتی تا حد تاریک اندیشی پایین کشید. در پی این کنش و واکنش ها، کم کم نمایندگان دینی ای چون میرداماد، رهبری مذهبی و فرهنگی و ایدئولوژیک را در دست گرفتند. این فرایند تا پایان دودمان صفوی با نشیب و فرازهایی ادامه داشت.

تلاش برای جا انداختن شیعیان مهاجر که از دوران شاه اسماعیل آغاز شده بود، با فراخواندن روحانیون تازه از بحرین و جبل عامل وارد برش نوینی شد. از این "مامن معارف شیعی"، کسان زیادی وارد ایران شدند، مانند شیخ بها الدین عاملی، شیخ علی بن عبدالعال کرکی، شیخ حسین، و نعمت الله جزایری، که همگی عرب بودند. این کسان در شکل دهی به روحانیت دولتی صفوی، و زمینه سازی رشد معارف شیعه، و بویژه، بنیان گذاری موقوفات گستــــــــــرده، دست بالایی داشتند.

پیرامون شیخ بها الدین شهره به شیخ بهایی، از زبان یک اسلام شناس می خوانیم: "اکثر علمای برجسته ای که وارد اصفهان شدند، از شاگردان شیخ بهایی بودند، مردانی چون ملا محمد تقی مجلسی، سید احمد علوی، صدرالدین شیرازی، و ملامحسن فیض کاشانی. بالغ بر سی نفر از این شاگردان که تعدادی از آن ها ضمنا از محضر میرداماد نیز بهره گرفتند، از شخصیت های برجسته ی زمانه خود شدند، و بهره های خود را از استادشان به نحوی از انحا پراکندند. شیخ بهایی از همین راه، یعنی نوشته ها، بناها و شاگردانش، توانست تاثیر زیادی در تمام طبقات اجتماعی بگذارد. در دوره ی صفوی شخصیت دیگری هم چون او وجود ندارد که در نزد خبرگان و مردم عادی شناخته شده باشد".

بهره گیری از این "خبرگان" و پافشاری یک سویه بر معارف شرعی و کلامی، توانایی در این پهنه های ایده آلیستی را بالا می برد، اما کارایی در گستره های علمی و ادبی و عرفانی را نامستقیم و مستقیم فرومی کاهید. شاه عباس برای استوار ساختن جایگاه "خبرگان" وارداتی و شاگردانشان، و نیز درآمیزی خلافت صفوی و اشرافیت شیعه ی مهاجر، با دختر شیخ جبل نیز زناشویی نمود. شیعیان وارداتی مانند دیگر روحانیان داخلی، در کنار زناشویی با درباریان، با بازاریان نیز وصلت داشتند.

بدین گونه شاه عباس بر خلاف اسماعیل دوم که به زمینداران بزرگ و روحانیون سنی داخلی برای سرکوب قزلباش های تیول دار و شیعیان موقوفه دار روی آورد، روحانیون خارجی، و نیز آیین شیعه ی رسمی اثنی عشری را در مرکز توجه خود قرار داد، و بدین گونه رقیبان سرکش قزلباش و زمینداران بزرگ ناسازگار را، از بخشی از پهنه های فرهنگی-سیاسی-اقتصادی بیرون راند. می توان گمانه زنی کرد که، در صورت تداوم رویکردهای "رو به درون" اسماعیل دوم، به جای اقدام های "رو به برون" شاه عباس، اصلاحات محمود و اشرف و نادر برای کاهش توان روحانیون، با راهبندهای کمتری روبرو می شدند. رویکردهای شاه عباس به زیان ایل-سالاران، و تا حدودی به سود دیوان-سالاران تمام شد، اما در کنار آن (علیرغم کاهش ظاهری جایگاه صدرها در رده بندی زمامداری)، زمینه را برای گسترش نفوذ معنوی و مادی دین-سالاران فراهم ساخت. به گمان نگارنده، عباس نخستین از پیامدهای درازگاه اصلاحات آیینی خود آگاهی چندانی نداشت، و تنها با توجه به موزاییک سیاسی آن زمان، در پی ایجاد توازن و ثباتی بود شکننده در بالای هرم زمامداری.

گام چهارم، گسترش الهیات و کلام جدید مجلسی

گام چهارم صفویان عبارت بود از گسترش "الهیات و کلام جدید مجلسی" و "هماهنگ با احساس و مناسک عامه و به مفهوم نوع جدید شیعه". در این برش "کلام جدید و هماهنگ با مناسک عامه و تشیع جدید"، و یا به گفته ی دیگر، "خــــــــــرافه گرایی های عامیانه" گسترش چشمگیری یافت.

پیامد ناگزیر این رویکردها که بر خلاف رنسانس اروپا جریان داشت، روی آوری "طبقه روحانی شیعه ی وابسته به خلافت" بود به حکومت "کلاسیک اسلامی"، و نیز عامه گرایی هایی که در گدار انقلاب فرهنگی-علمی-فنی راهبندی بلند می آفرید. گسترش الهیات و کلام مجلسی یا "تشیع جدید" در پایان برش صفوی، از یک سو دگردیسی در علوم و ادبیات و حتی تصوف را کندتر می نمود، و از دیگرسو بر نفوذ سیاسی و پایگاه اجتماعی و توان اقتصادی روحانیت نوین می افزود. بیهوده نیست که براون و قزوینی هر دو به درستی یادآور می شوند که "رونق معارف مذهبی و کلامی" تازه، به علوم و ادبیات در ایران زیان فراوان رساندند. تنگ نگری های آیینی نه تنها شامل حال صوفیان و ناشیعیان، بلکه شامل حال روحانیون دگراندیش شیعه نیز شد. از آن میان می توان به ملاصدرای شیرازی اشاره کرد که در پیامد خشک اندیشی ها، "چه مایه از دست علمای متعصب آزار" دید.

در پایان دوره ی صفوی کم کم کار بدانجا کشید که  شاهان "مجری قدرت مجتهدان" توانمند گشتند. شاردن در سفرنامه ی پرداده ی خود پیرامون موقعیت اجتماعی مجتهد در برش صفوی می نویسد: "داعیه ی مجتهد شبیه به داعیه پاپ است. اگر پادشاهان ایران و ارکان دولت، تسلیم عقاید ایشان نشوند، آنان نیز به همان وسایلی که پاپ برای اجرای دعاوی و عقاید خود متشبث می شود، دست می زنند."

در پایان سده ی هفده میلادی روحانیون فئودال پرنفوذ شیعه، در ناتوانی نسبی رقیبان تیول دار قزلباش، بر رقیبان جدی خود، همانا دیوان-سالاران و بورژوازی نوین بازرگانی-مالی، عملا چیره شدند، و نهادهای روبنایی را زیر کنترل خود گرفتند. گویا پس از شاه عباس و تا زمامداری شاه صفی و عباس دوم و حتی سلیمان، در نهادهای روبنایی دیوان-سالاران و بازرگانان، هنوز توانایی مقابله با دو رقیب دیرین خود (دین-سالاران یا روحانیان، و ایل-سالاران یا قزلباشان، همانا "صنف روحانی-لشکری") را داشتند.

خیزش پایان برش صفوی که به فروپاشی این دودمان انجامید، خیزشی بود همگانی، هم از بالا و هم از پایین، برای کم کردن توان اقتصادی-نظامی-سیاسی-فرهنگی روحانیون موقوفه دار و قزلباشان تیول دار، و نیز ایجاد اصلاحات روبنایی به سود سرمایه داری رو به رشد بازرگانی-مالی-دیوانی.

این فرایند تقریبا همزمان بود با تحولات روبنایی در انگستان و رویارویی هایی خونین میان بازرگانان سرمایه دار و درباریان زمیندار، که به مرگ پادشاه انگستان و توان گیری پارلمان بورژوایی در آن کشور انجامید. بورژوازی نوین ایران اما، نه تنها نتوانست از راه اصلاحات درونی در نهادهای روبنایی بر رقیبان فئودال خود چیره شود، بلکه اصلاحات بورژوایی-ناپلئونی دوره ی نادر (که می توان آن را گونه ای از سرمایه داری-زمینداری دولتی "خاوری" نامید) نیز با مقاومت ملاباشی های موقوفه دار و قزلباش های تیول دار روبرو شد، و نیمه کاره ماند. بدین گونه، روحانیان شیعه ی ایران بر خلاف روحانیان و زمینداران انگستان، به بورژوازی نپیوستند و زمینه را برای اصلاحات فراهم نساختند، بلکه چون فرانسه در برابر آنان رده آراستند، و زمینه را برای خیزش خاوران و روی کار آمدن "انقلابیونی" چون محمود، "اصلاح طلبانی" چون اشرف، و "ناپلئونی" چون نادر فراهم ساختند.

برخورد روحانیون ارمنی و کلیسای ارمنستان نیز تا حدودی به روحانیون شیعه صفوی و نهادهای پرستشگاهی آنان می مانست. در نیمه دوم سده ی هفده میلادی، کلیسا بزرگترین زمیندار ارمنستان بود و فئودال های روحانی دارای زمین ها و آسیاب ها و کارخانه های روغن کشی و شالی کوبی و غیره ی بسیاری بودند. سرسختی آنان در برابر کاهش نفوذ اقتصادی خویش نیز، چون همتایان ایرانی شان، همه سویه بود. در این زمینه گزارش ها و سندهای چندی در دست است

پایان بخش یازدهم

به پیوست ها در پایان نوشتار بنگرید

بخش یکم: سه سده ی سرنوشت ساز

http://www.b-arman.com/html/se_sade_1.html

بخش دوم: از طلبه های زیردست تا ملاباشی های بالادست

http://www.b-arman.com/html/se_sade_2.html

بخش سوم: کیفر دادخواهی چیزی نبود و نیست جر تنبیه

http://www.b-arman.com/html/se_sade_3.html

بخش چهارم: تندروی های آیینی و اشرافیت روحانی

http://www.b-arman.com/html/se_sade_4.html

بخش پنجم: نادانی ها و خشک مغری های متعصب ها

http://www.b-arman.com/html/se_sade_5.html

بخش ششم: خلافت هاي “با تاخيري” که بازسازي مي شوند

http://www.b-arman.com/html/se_sade_6.html

بخش هفتم: برآمدن و برافتادن زمامداری نهادهای پرستشگاهی در تاریخ ایران

http://www.b-arman.com/html/se_sade_7.htm

بخش هشتم: چیرگی درازگاه تمایلات ازتجاعی بر جامعه ی ایران

http://www.b-arman.com/html/se_sade_8.html

بخش نهم: مرگ شهرها و شارستان ها، و زایش «ربض» ها و شورستان ها

http://www.b-arman.com/html/se_sade_9.html

بخش دهم: ویژگی های ششگانه ی زمامداری کانون گرای ایرانی

http://www.b-arman.com/html/se_sade_10.html

پیوست ها

در این نوشتار، نگارنده از دیدگاه خاورشناس  ه. ر. رویمر بهره گرفته، و کوشیده است میان چهار مسئله ی ایدئولوژیک-سیاسی برجسته در برش صفوی، و دگردیسی های اقتصادی ایران در سده های شانزده و هفده میلادی، پیوند برقرار سازد

حسن روملو در احسن التواریخ با نگاه به برش اسماعیل دوم، اشاره به این دارد که، "امرای استاجلو داعیه دارند که سلطان حیدر میرزا را بیرون آورده به سلطنت نشانند".

در پیمان نامه ی تهماسب با همایون، افزون بر پس دادن قندهار به ایران، شیعه شدن هندوستان نیز در نظر گرفته شده بود.

پیرامون پریخان خانوم و رویکردهای او در دربار صفوی، دیدگاه های گوناگونی وجود دارد.

شمار چشمگیری از کشاورزان در آغاز کار صفویان در برابر تیول داران تازه ی قزلباش و آیین تازه آنان رده آرایی کردند. آنان یکی از نیروهایی بودند که در فروپاشی دودمان صفی نقش داشتند. خیزش های دهقانی در پایان سده ی هفده و آغاز سده ی هیجده میلادی، پایه های خلافت را لرزاند.

درباره ی جایگاه شیخ الاسلام ها در تاریخ ایران داده های چندی در دست است. دائره المعارف الاسلامیه اشاره دارد به اینکه "اولین بار در نیمه دوم قرن چهارم هجری، برای برخی از علما و نیز «صوفیان»، این عنوان به کار رفته است ... در حوالی سال هفتصد، این لقب برای فقهای صاحب نفوذ به کار می رفت. در قرن دوازدهم، در دولت عثمانی از این لقب برای فقهای متنفذ استفاده می شد. در ایران کسی شیخ الاسلام گفته می شد که منصب قضا را داشت". "قبل از دوره ی صفوی در حکومت تیموریان نیز عنوان شیخ الاسلام مربوط به قضاوت و نیز متولی موقوفات بوده است". کمپفر می نویسد "شیخ الاسلام از طرف صدر تعیین و با تصویب شاه به کار منصوب می شود"، و تاورنیه "مقام شیخ الاسلامی را زیر دست صدر" عنوان می کند. وی درباره ی حوزه عمل وی می افزاید: "در تمام شهرهای عمده ی مملکت دو نفر به اسم شیخ الاسلام و قاضی هستند که به امورات مذهبی و قانونی رسیدگی می نمایند". پیرامون جانشینان و همکاران شیخ الاسلام از زبان سانسون می خوانیم: "در تمام کشور جانشینانی دارد که به اتفاق جانشینان صدر (صدرالممالک) به تنظیم قراردادها و اجازه نامه ها می پردازند".

با "تحمیل تشیع به عنوان تنها مذهب فائق در ایران"، و بویژه بالاگرفتن  تندروی ها در پایان کار صفویان، وابستگان به دیگر آیین ها بیش از پیش بر علیه "دولتخانه ی مبارکه" برآشفتند. این امر بویژه در مناطق سنی نشین مالامال از بازرگانان قندهاری و زمینداوری، چیزی نبود جز "آتش زیر خاکستر".

پاره ای از رویکردهای اقتصادی نادرشاه، همگون بودند با اصلاحات شاه عباس، با این تفاوت که نادرشاه با خلع سلاح اقتصادی زمینداران روحانی، قاطعانه تر بر مناسبات کهنه ی فئودالی، ضربه وارد ساخت و گونه ای از مناسبات متمرکز سرمایه داری-زمینداری-دولتی را بنیان نهاد. رشد نسبی مناسبات سرمایه داری در دوران رضاشاه نیز دارای پاره ای از این ویژگی ها بود (البته با درون مایه ای استعماری). در برخی از کشورهای خاوری هم، همچون چین، دولت مرکزی در فروپاشی روابط کهنه ی فئودالی، نقش تعیین کننده بازی کرد.

click

>>Twitter

>>

 click

>>

 click

 

خيزش 88

منتشر شد و به گونه پي دي اف در دسترس خوانندگان است

اصل چهل و چهار قانون اساسی: پایه ای برای مصادره ی دارایی هایِ به یغما رفته ی توده ها از سوی بازاریان بزرگ و بنیاد-موقوفه خواران فربه و پاسداران بالا جایگاه در درون نظام ولایت فقیه

 

نظام اقتصادی جمهوری اسلامی ایران بر پایه سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی با برنامهریزی منظم و صحیح استوار است. بخش دولتی شامل کلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانی خارجی، معادن بزرگ، بانکداری، بیمه، تأمین نیرو، سدها و شبکه‏های بزرگ آبرسانی، رادیو و تلویزیون، پست و تلگراف و تلفن، هواپیمایی، کشتیرانی، راه و راه‏آهن و مانند اینها است که به صورت مالکیت عمومی و در اختیار دولت است. بخش خصوصی شامل آن قسمت از کشاورزی، دامداری، صنعت، تجارت و خدمات میشود که مکمل فعالیتهای اقتصادی دولتی و تعاونی است

 

از اصل ۴۵ قانون اساسی: پایه ای برای بازپس گرفتن دارایی های تاراج شده ی مردم ایران از دست اندرکاران سامانه ی ولایی در سی سال گذشته

 

انفال و ثروتهای عمومی از قبیل زمینهای موات یا رها شده، معادن، دریاها، دریاچهها، رودخانه‏ها و سایر آبهای عمومی، کوه‏ها، دره‏ها‏، جنگٌلها، نیزارها، بیشههای طبیعی، مراتعی که حریم نیست، ارث بدون وارث، و اموال مجهول‏المالک و اموال عمومی که از غاصبین مسترد میشود

 

سه ستون اقتصادي سامانه ولايي که در درازاي سي سال نزديک به هفتصد ميليارد دلارسرمايه هاي ملي را بر باد داده اند، نزديک به هشتاد درصد اقتصاد ايران را زير کنترل دارند. اين سه نيروعبارتند از تجار بزرگ، بنياد-موقوفه خواران فربه و پاسداران بالا جايگاه در درون نظام ولايي. دستياران برون مرزي آنان نيز انحصارهاي مالي-نظامي-نفتي بين المللي هستند.سرکوب جنبش هاي زنان و جوانان و کارگران و روشنگران، پوششي است براي اين چپاول همه سويه

 click